یک روز می روم انسویت ای دیوار
که پر گیرم به بودن خویش
تا کنم باور ان رویای شیرینم
که شوم ان من تنها ز خویش
فارغ از زندان اینسویت
نغمه خوان بگذرم از بودن
پرکشد کفرگوی پاکبازی
از سراب تا همیشه ها ماندن ....
پشت پای بسته خود را
میزنم بر تمام ایمانها
به سکوت نا داور چرخ
به عقیده ها به هر درگاه
با تو هستم ای دیوار !
که گرفتی شهامت فریاد
ز دربندان بی مقصد
ز زخمیان این بیداد
تو را می ساخت درون نطفه های پاک
همان ترس واژون خواه بی درمان
همان که می ترسید ز مرگ خامش خویش
به قلب ره جوی بی دینان ...
در این عالم به دور از عدل
همان به که بودش شود نابود
نباشد تا نبیند از مظلومی
فلک چیده آهی از دود ...
نباشد که بر چشم دردمندی
امیدش نشیند همچو زنجیر
ز لبهای خسته از خواهش خوبان
دمد تلخ بانگ شعر تکفیر(رسد نوای تلخ تکفیر)
یک روز می روم انسویت ای دیوار
که چینم گل ز گلدشت ازادی
که رسانم بوی پاک حقیقت را
به دوستان دربند بی شادی
خواهم بهای این رهایی را
دهم ز جان خسته ام اما
شبانگاه تیره یارانم
کشاند مرا به این دنیا
چه بود این دین انسان سوز
که بود ان خالق یکتا
همان کو ز حکمت و عدلش
شد آتش به کام پرسش ها ...
تو ای زمان بی تکرار
بنویس بر لب بسته خویش
که شکست گل فریادی باز
که خفت بر مزار بی نشان خویش
گلی که باغش را می سوخت
حکم پوچ افسانه ای از دیروز
همان کو بدست بی عقل ایمان جو
چه آتش ها کشید تا امروز ...
می روم که باید باز گیرم پر
بر سر بی سایه یک رویا
بر سر کودک نا دیده خویش
رو به انتظار مردی تنها
انکه چشم بسته خوبان
همه عمر می جست تا مرگ
انکه نام پاکش آزادی است
سرخ به پایش خفته هزاران برگ ...(مرد)
انکه زنده در گورش کردیم
با فریب ایمانهای بی بنیاد
تشنگانش همه در مسلخ عشق
دشمنانش همه بر منبر بیداد
یادم افتد گاه از درد
یاد از ان درد بی درمان
درد دو قلب وحشی و ازاد
درد زخمهای ادم وشیطان ...

ر.رها

 انتشار از منبع : ariamaad-pb - ariamaad-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:06:45
  برچسب ها : بسته