عید شده باز ...
مرد کافر ایستاده به نماز
زن بدکاره مشغول دعاست
یک اباپوش ، زمزمه گوی
سر این گردنه هاست

خیره به لبهای من و تواست
چشم هرزه ی شومش
کور شده قلب سیاهش
آرزوش ضجه ماست

عید شده باز ...
یکی در پی عیدی است
یکی گوشه زندان
همه حسرت یک مرد
شب و سفره و یک نان

آویخته از چوبک ِ تن سرخ
قامت رعنای پدر
لاله زار پهنه ی این خاک
مذهبی هار در پی مادر
جای خالی یک لبخند
رو به روزهای پر حسرت
یک مسیر، دست در دست
رو به شب های بی آخر..

هنوز مانده به یادم
هزار حادثه از غم
ز آن مردم بی بند
از آن ساحل ماتم

عید شده باز ..
مرا یاد ِ " ندا "یی است
ز خون واژه فریاد
ز چشمی که نبستش
شب تیره بیداد..
یکی رفت و نیامد
تبارش ز سواران
یکی بوسه به دار است
یکی گوشه زندان

عید شده باز..
از این چرخش مسموم
در این غم زده مردم
دلی خسته شده باز
لبی بسته شده باز
چه سرها و چه تن ها است
چه پوسیده بدنهاست
از آن مذهب مسموم
همان وحشت ِِ محکوم
در این مدفن ِ پر راز

هزاران تلِ ِ مفقود
به گهواره شده خاک
ز تن های من و تو است
چه خونی به دل ماست
هزار خورده فریبند
همه زاده ی شیطان
چو سیل در پی ایمان
پر از کینه و دین باز

عید شده باز ...
سحر سرخ و سر افراز
ستون، دار ِ من و ما است
در این بسته لب این بوم
چه خونابه جگرها است
ز مرگ گل ِ فریاد
ز چشمان نخفته
در این پهنه بیداد
ز نسلی همه بی برگ
ز خیلِ تن ِ بی یاد..

عید شده باز ...
هزاران همه رفتند
که بودن همه مرگ است
برو! ساکن بیداد
که این ماندن ِ بر پااست
یکی عاشق و مدهوش
یکی خشم سیاووش
در آن کافه خلوت
یکی منتظر ما است..

برو ! خار شو بر چکمه دژخیم
بر آن چشم که افروخته آتش
بر آن پای که بر حنجرمان کوفت
بر آن سینه که از عشق برآشفت
شو آن رود که شد خون به رگ عشق
همان شعر که پرسید و بشد مشت
همان مست به خونخواهی فریاد
همان اشک به سنگ ِ دل ِ صد پشت
ببُر دست ز این بازی گردون
بکش بر سر گربه ات انگشت

عید شده باز...
خنده ی کودک تنها و غریب
پدری در پی نان است و فریب
پشت گل صورت این خاک کهن
شبهی خفته به زیبایی سیب ...
پاشو ! ای شبه ای رفته ز تن
پاشو ! ای همه هستی من
بکش آتش به دل اهرمنان
بشو باران به لب تشنه تن ...

عید شده باز ...
نوای زنجره ای نیست
جای خالی صد رسته ز غم
سر این سفره ی خالی است
جای لبخند ِ هزاران
آنکه می گفت می روم! تو بمان !
آنکه خواب به چشمش می مرد
بهر خواب ِ خوب فرداهامان..

عید شده باز...
یکی در پی آواز
یکی عشوه و صد ناز
یکی مرحم یک درد
که درد همه ما است
همان دختر چون سرو
که غلتیده به نسیان
همان هیبت شیران
به شب میله زندان

یادم آمد که شبی لخت
دل پرپر "ایران"
تن آویز و جگر سُفت
به آن هرزه چه می گفت
زمان داند و آن شب..
شب و مادر گلدخت..

وه از غیرتت "ایران"..
بمان! پرچم شیران..
بزن پنجره با خون
به این مردم ِ در خواب
به این تا بُده زندان

عید شده باز..
مرا نیست طاقت این چشم
دگر یاری ِ باران
همه پر زده پرواز
کجا است مامن یاران؟
در این دفتر ِ کژ چرخ
چه مانده اثر از او
غباری همه اش برف
گل عاشق من کو؟..

ز صد گوشه رسد گوش
هزار ضجه ز مادر
یکی کنده همه گیس
که کو نامه ی آخر؟
همان نامه بی خط
"خداحافظ"ِ خواهر..

عید شده باز..
ابر ِ سرکش این عمر
سراسیمه و رقاص
پرده ها همه در رقص
رو به باد، پنجره باز

من و این خانه ی پر سوز
خسته از دلزن ِ هر روز
هر دو در صف یک خواب
مانده جا در پی دیروز..

ناگه از دور رسدم گوش
نغمه زن "باز کن در را"..
پرسمش غم زده کو کیست؟
گویدم باز کن! نوروز..

چون شتابان روم آنسوی
که درش باز کنم از روی
قاب ِ خالی یک گل
کشدم آتشی چون گوی
یاد آن گل ِ دربند
که نور چشم پدر بود
سقفش آن شب های بلند
شعرش آزادی من بود..
یاد آن گربه ی سرمست
که تاریخ جهان بود
سر و سایه پاکان
سند ِ بودن ِ من بود..

عید شده باز..
مرا نیست طاقت این چشم
دگر یاری ِ باران
همه پر زده پرواز
کجا است مامن یاران..
در این دفتر کژ چرخ
چه جویم اثر از او..
غباری همه اش برف
گل عاشق من کو؟
گل عاشق من کو؟...

ر.رها

 انتشار از منبع : ariamaad-pb - ariamaad-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:06:45
  برچسب ها : عاشق ,خالی ,گوشه ,برفگل عاشق ,چشمدگر یاری ,نیست طاقت ,استیکی گوشه