اشک سپید دی ماه آرام بروی کرسی خاموش اتاقی بی سقف می بارید. کودکان ده کودکان شاد و شنگ در پی سگی، و اینجا در شهر نگاه پیرمرد شیک پوش خیره به شیروانی قدیمی خانه ای بود که زمانی کبوتران بر بامش صدایش می زدند.

رفته بودی تا برایم برف ها را آب کنی، با استخوانهای فرتوتی که یادگار لالایی پاهایت در شبهای چون روز روشنم بودند. سالها بود که زمستان را روی پلک هایت دیده بودم، نیمه شبانگاهان که خواب بودی، خیس می شدم تا شور عشقت را با دست هایی برافراشته دوام آورم.

چونان محال خواهش از کودکی که دیگر اشک نریزد و خورشیدی که فردا باز نیاید، زمانه ات را به اندوه خیره می شدم. دوستت داشتم اما نه آن معشوقه سان، که با سری فرو افتاده که قلب تمام برفهای این شهر را آب می کرد.
پیرمرد خیره دیگر کوچه را ترک کرده بود و برف آرام همچنان می بارید. پشت پنجره به کبوترانی که روزگاری پر پروازش بودند و این کودکان شاد سرمست که هنوز از دل ابرهاشان نباریده بودند، خیره اندیشه می کردم و ناگاه چیزی سخت گلویم را می فشرد وقتی لبخند دخترک خرد را دست در دست مادرش به گربه ای می دیدم.

نبودی و آرام خفه می شدم. به هرچه واژه کمک در آن حالت بی چاره می خندیدم تا از غرور یادگارت زیر این چرخ بی افسار جرعه ای به دیوارهای نگران اتاق نوشانده باشم. زانوانم آرام جمع می شد، کوتاه می شدم، هنوز جای خالی پاهایمان بر کوه سپید روبرو و همه کوهساران این سرزمین دستان خالی ام را به مشت کردن می خواند.

تنها چیزی که برایم از نگاه آن پیرمرد ناشناس و رفته تلخ تر می نمود، زمزمه کلمه ای بود که هرچه تلاش کرد نتوانست بر زبان آورد، اینکه به جای خالیت در اتاق، با آن همه عشق که در سینه ام کاشته بودی، خدانگهداری بگویم.

ناگاه طعم بوسه هایت که شیرین تر از سلام صبحگاهان دورمان بودند، و بوی رژهای گلگون لبان لبخندت، مرا پشت پنجره بلند میکرد، امید و تغییر را در جیب هایم می ریخت، برف آرام می ایستاد، زمان، گربه و دخترک را بر سینه سرد کوچه قلم می زد، پیرمرد کودکی می شد، کبوتری بر برف های شیروانی قدیمی آن خانه می نشست و سنگی طلایی به خورشیدی که براورده بودی لبخند می زد. از فاصله های دور صدای ترانه خواندن کسی از اتاق برفی بی سقفی به گوشم می رسید، آن کودکان سرمست دیگر مردانی بودند، و سگی که نمی شناختمش چه آشنا نگاهم می کرد.

پیروز بازگشته بودی. حالا رودی از من تا همه برفهای عالم جاری بود. رود تو . لبخند می زدم از آنکه همچنان دی ماه بود. و همچنان من بودم، اتاقمان و لبخندهایت که برایمان شیرین ترین های بهشت بودند.. . شگفتی دیگری در زمانم پر می گشود، آنچه تغییر را ترجمان چشمان خیسم بود، می دانستم که هنوز با من هستی، تنها نمی دیدمت، آری! ای همیشه بهشت، هیچگاه نتوانستم بگویمت خدانگهدار.. .

بهار می شد. سلام می دادیم. رودی از من تا همه برفهای عالم جاری، چه لبخند می زدم از آنکه همچنان دی ماه سپید، همچون من، و آن اتاق و لبخندهایت که برایمان شیرین ترین های بهشت بودند، جاودانه می شد .. .

ر.رها

 انتشار از منبع : ariamaad-pb - ariamaad-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:06:45
  برچسب ها : آرام ,بودند، ,لبخند ,خیره ,کودکان ,پیرمرد ,شیرین ترین ,آنکه همچنان ,برفهای عالم ,شیروانی قدیمی